فريد الدين العطار النيسابوري

9

تذكره الأولياء ( فارسى )

مغاك شبهت افتد و نه در ظلمت بدعت » . و گفت : « شيخ ما در اصول و فروع و بلا كشيدن ، امير المؤمنين علىّ [ مرتضى ] است - عليه السّلام - مرتضى را در گزاردن حربها ، از او چيزها حكايت كردند كه كس طاقت شنيدن آن ندارد ، كه او اميرى بود كه خداوند - تعالى - او را چندان علم و حكمت كرامت كرده بود » . و گفت : « اگر مرتضى يك سخن به كرامت نگفتى ، اصحاب طريقت چه كردندى ؟ » . و اين سخن آن است كه از مرتضى سؤال كردند كه : « خداى - عزّ و جلّ - را به چه شناختى ؟ » ، گفت : « بدان كه شناسا گردانيد مرا به خود ، كه او خداوندى است كه او را شبه نيست و او را در نتوان يافت به هيچ وجهى و او را قياس نتوان كرد به هيچ خلقى ، كه او نزديك است در دورى خويش و دور در نزديكى خويش ، بالاى همهء چيزهاست و نتوان گفت كه تحت او چيزى هست . و او نيست از چيزى و نيست چون چيزى و نيست در چيزى [ و نيست به چيزى ] . سبحان آن خدايى كه او چنين است ، و چنين نيست هيچ‌چيز از غير او » - و اگر شرح اين سخن دهد به مجلّدها برآيد ، فهم من فهم - و گفت : « ده هزار مريد صادق را با جنيد در نهج صدق كشيدند و در معرفت همه را به درياى قهر فرومىبردند تا ابو القاسم جنيد را بر سر آوردند و از وى خورشيد فلك ارادت ساختند » . و گفت : « اگر من هزار سال بزيم ، از اعمال يك‌ذرّهء كم نكنم مگر كه مرا از آن بازدارند » . و گفت : « به گناه اوّلين و آخرين من مأخوذم كه ابو القاسم را از عهدهء نقير و قطمير بيرون مىبايد آمد » - و اين نشان آمدن كلّيت بود . چون كسى خود را كلّ بيند و خلايق را به مثابت اعضاء خود بيند و به مقام المؤمنون كنفس واحدة برسد ، سخنش اين بود ، كه ما اوذى نبى مثل ما أوذيت - و گفت : « روزگار چنان گذاشتم كه اهل آسمان و زمين بر من گريستند ، باز چنان شدم كه [ من ] بر عيب ايشان گريستم . اكنون چنان شدم كه نه از ايشان خبر دارم و نه از خود » . و گفت : « ده سال بر در دل نشستم و به پاسبانى دل را نگه داشتم تا ده سال دل من [ مرا ] نگه داشت ، اكنون بيست سال است كه نه [ من ] از دل خبر دارم و